محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4046
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عروه را به هرات فرستاده بود ، يا به عاملى يا به كارى ديگر و او پيش از آنكه بر حرشى گذر كند جاى گرفت و به هرات رفت ، حرشى نيز كارى را كه براى آن رفته بود ، روان نكرد و او به حرشى نامه نوشت كه به عامل خويش نوشت معقل را پيش من فرست و چون او را فرستاد ، حرشى به دو گفت : « چرا پيش از آنكه سوى هرات روى پيش من نيامدى ؟ » گفت : « من عامل ابن هبيرهام كه ولايتدار كرده چنان كه ترا نيز ولايتدار كرده » گويد : پس حرشى معقل را دويست تازيانه زد و ريشش را بسترد ، و ابن هبيره وى را معزول كرد و مسلم بن سعيد كلابى را عامل خراسان كرد و نامه اى به حرشى نوشت و او را پسر زن بوگندو خواند و سعيد گفت : « خود او پسر زن بوگندو است . » گويد : پس ابن هبيره به مسلم نوشت حرشى را با معقل بن عروه پيش من فرست ، و حرشى را به معقل داد كه با وى بدى كرد و سخت گرفت پس از آن يك روز بگفت تا او را شكنجه كرد و گفت : « او را با شكنجه بكش » گويد : و چون شب شد ابن هبيره به صحبت نشست و گفت : « سرور قيس كيست ؟ » گفتند : « امير » گفت : « اين سخن را مگوييد ، سرور قيس كوثر بن زفر است كه اگر شبانگاه بوق بزند ، بيست هزار كس پيش وى روند و نگويند ما را براى چه خوانده اى ؟ اين خر كه در زندان است و گفتهام او را بكشند ، يكه سوار قيس است . شايد من از همه قيسيان بهتر باشم كه هر كارى را پيش من آوردهاند و دانستهام كه ضمن آن خير و منفعتى توان دارم ، آن را به طرفشان كشانيدهام . » گويد : يك بدوى از مردم بنى فزاره گفت : « تو چنين نيستى كه مىگويى اگر